●
""Revolutionary people are not normal people. Revolutionaries make the revoltion, but the revolution makes the revolutionaries.....The final outcome...sacrifice....sacrifice...."""
●
I think I've figured it out now, except that it is hard to find around here. and it'll be really odd in my situation....but I need/want a GURU. Any volunteers?!?!?!
●
The current morality codes seem to be at the heart of most debats and big problems. from judiciary issues to policies. There is no one to say right from wrong except the laws that are strongly based on thousands years old religous teachngs of what we have been taught to believe were righteous humans. Laws carved from scratch to keep communities together, and perhaps they achieved their objective for centuries and millenias, but it's falling apart. the decay process started right when the laws developed, and has slowly worked to overrule them. Now it is a new genereation, more and more of those who try to deny every single aspect of morals. there is no wrong, no humiliation, no shame at all. Saviors of today preech chaos, and may be in their own chaotic communities, someone will someday claim to be a prophet to change their lives and put them out of a misery. ironic that the targeted misbehavior was developed as utopia to what would replace it. but no one would remember those days, long gone, where there were morals as we know them. the sheeps will follow all over again, and they will always find an escapegoat among them.
Mosque, Temple " Let the pavilions of religion be ground to bits
let the bricks of temples, mosques, gurudwaras, churches
be burned in blind fire,
and upon those heaps of destruction
let lovely flower gardens grow, spreading their fragrance,
let children's schools and study halls grow.
For the welfare of humanity, now let prayer halls
be turned into hospitals, orphantages, schools, universities,
now let prayer halls become academies of art, fine arts centers,
scientific research institutes,
now let prayer halls be turned to golden rice fields
in the radiant dawn,
open fields, rivers, restless seas.
From now on let religion's other name be humanity."
-Taslima Nasrin
● به دنیا آمدیم برای ارضای حس مالکیت مطلق؛ حاصل مرگ های کوچکی هستیم که پدران و مادرانمان خواسته اند برای گریز از مرگی بزرگ و یا باور گریز از آن. خودخواهی محضی که در لحظه ی اوجش نابود می شود و خودی نمی ماند که لبخند پیروی بزند. عدّه ای همان اوّل نور چشمی می شوند و وظیفه شان به انجام رسیده،پی سرگردانی خود می روند و می رهند از دام. آن دیگران اسیر فاحشگی ذاتشان می مانند و تمام هدف زنده بودنشان ارضای آنانی است که به بند می کشند.خودخواستن زوجی را به اذای وجودشان می ستانند و آرامش دیگری را به نرمی نیرنگ کلامشان. توان کسانی را بر سر شگفت نگاهشان و عشق دیگرانی را بر سر خیالشان چندباره به یغما می برند.
یعنی فهمیده بودند که همه ی این چیزها اینجا کدام بود؟ همه را یعنی گذاشته بودند و هنوز هم جا بود؟! آخر تنها چند تکه لباس و چند رج نقش و نگار نبود.رنگ ساده ی دیوار, اسلیمی های قالی که دور من تابیده بالا می رفتند و آن وقت می دیدم که سورمه رنگ چیست! باغچه را فراموش نکرده بودند؟ عطرش را؟ امسال گلکاری زیاد نبود اما این خاک آن قدر گل پروریده که هنوز معطر است به هزار افسون.
نگرانی و تردید مادربزرگ را چی؟ یعنی جا شد همه اش؟ چند کیلو که بیشتر بود. سکوت پدربزرگم را وقتی نگاهش را می خواست بدزدد از اتاق خالی؟ نه؟ زیاد شد؟ اجازه نمی دهند؟ سنگین است. , می دانم.
: پس چمدان را بستید؟
ذهنم کم کم سنگین می شود...مثل بارها. نگاه ها, خاطره ها, عطرها...پس چرا تمام نمی شوند؟ پر نمی شود؟ تأیین نکرده اند چند مثقال خاطره می شود خارج کرد؟ سفر چند ساله بار زیاد می خواهد. همه چیز را نمی شود در راه تهیه کرد. نمی شود هم فرستاد. چه قدر همه چیز باید اندازه یِ مشخص داشته باشد؟ دلبستگی هم؟
.............
جامه دان ها خیلی وقت است که قفل هم خورده اند و من...من دیگر در خانه نیستم.
●
کمی قبل تر. ولی بی ربط هم نیست. it's october!:
نگفتم حالا که دارم مترسم را به تو که ندانی شاید من دارم این طور می ترسم که راه حنجره ام می گیرد مدام و کرخت شده دستهایم می ترسم این صداهای آرام را بی رحمی فردا را خبر می دهند. فردا می آید که نمی گذارد بماند این چنین ترسی که هست نمیماند در مواجهه با هر چه که هست در آن فردا. تازه نیست این نمیدانم از کجا رسوب می کند در من و آرام ندارم از نفس های من حتی. تیر می کشد پشتم و می ترسم هی تا صدای موسیقی بیاید شاید...شاید...نه.
●
من آن کسی نیستم که تصور می کنم. نوعی بودن. تنها وجودی ام بین همهمه ی عجول و قانونمند حرکت ها. آنی که در فکر من ولگردی می کند باشد که نتواند نفسی حتا، اینجایی که شش ها از دغدغه ی خاک و آهن پر و خالی می شوند. آنچه را بر گرده ی ذهن می کوبم فرای حقیقتی است بی پایه. من لاف من بودن می زنم!
●
من حرفی ندارم که ترانه کنم
عشقی ندارم برای تویی که دوستم داری؛
یا داشته ای شاید
لیلایی نیستم که افسانه شوم
جایی برای جنون ندارم
مهر اجباری، احساس اجباری
عشق بازی های ساکن
اشکی که شوری ندارد
منی که اشکی ندارم
فریادهای بی حنجره
حنجره های بی کلام
...